X
تبلیغات
رایتل
پسر پارسی
  
 من یک ملی گرا هستم که به مهر میهن قلم میزنم!
 
آرشیو
 
دوشنبه 25 آبان‌ماه سال 1383
آیین فتوت و جوانمردی!

با درود بر هم میهنانم،به ویژه تک تک یارانی که با پیامهای مهر خویش
من را هرگز تنها نگذاشتند...هرچند که کم وفایی از من سر زده است
و نتوانستم پاسخی شایسته به مهر آنها بدهم...امیدوارم که من را ببخشند
و به حساب گرفتاری زیاد من بگذارند!پیمان میبندم که با شما
بیشتر خاهم بود و به شما سر خاهم زد.
در این بین دوستانی نیز هستند که به وبلاگ من پیوند دادند،برای سپاسگذاری
به تارنمای آنها پیوند خاهم داد.در زمانی که نبودم بخش پیوندها بدون دگرگونی
مانده است که شایسته است چندین و چند تارنمای مفید را به آن بیافزایم
شما نیز در این راه من را یاری دهید و اگر تارنمای میهنی را می شناسید
به من بنمایید: آدرس من :
sarbaz_iran@yahoo.com
یادداشت پسین من در مورد عیاران(جوانمرادان)است.این یادداشت را پیشکش
می کنم به تمام هم میهنانم به ویژه دوستی که از روزهای نخست وبلاگ نویسی
با من بود ولی اکنون از او بی خبرم،نام او نیز عیار بود!
لازم به یاداوری است که این یادداشت را پیش از این در تارنمای گفتمان
در تالار تاریخ برای آگاهی بیشتر هم میهنانم نوشته ام.
در این جستار بر آنم تا در مورد اخلاقیات گروهی از ایرانیان
بنویسم که روزگاری در این کشور می زیسته و سهم قابل ملاحظه ای
در بازهای سیاسی و اجتماعی داشته اند تا آنجا که یکی از آنها
به نام یعقوب لیث صفاری در ایران به قدرت رسید و نخستین سلسله
ایرانی مستقل پس از یورش تازیان ددمنش را پایه گذاری نمود.
منبع من در این جستار کتاب یعقوب لیث صفاری به قلم استاد باستانی
پاریزی است که به تمام هم میهنانم پیشنهاد می کنم آن را بخوانند.
در این جا به چند ماجرای موثق و زیبا از عیاران بسنده می کنم.
قطعا شما در این داستانها می توانید با خصوصیات اخلاقی این گروه
بیشتر آشنا شوید.


جوانمردی در نزد عیاران :

ماجرای سپاهی فقیر و کنیز

 

سپاهی فقیری در میان این عیاران بود به نام زبد که سخت لخت
و برهنه بود اما پس از به قدرت رسیدن عیاران بر اثر تردستیهایی
که کرد ثروتی یافت و کارش بدانجا رسید که توانست کنیزکی را که بدو
عاشق شده بود به هزار دینار بخرد وقتی که خواست با کنیز درآمیزد
کنیزک ابا کرد.عیار پرسید : موجب این بی مهری چیست؟
کنیز گفت : هیچ ، جز اینکه از تو خوشم نمی آید .
عیار پرسید : علت این خوش نیامدن چیست؟
کنیز گفت : من از همه سیاه پوستان نفرت دارم .
عیار بدون اینکه از این سخن درشت خشمگین شود دست از او برداشت  و
سپس گفت :
آرزوی تو چیست؟
کنیزک گفت : اینکه من را به دیگری بفروشی و پولی که داده ای حتی
بیشتر از آن بدست بیاوری.
عیار:نه،بهتر از این خواهم کرد.
پس او را نفروخت بلکه او را به نزد قاضی برد و در حضور قاضی بی هیچ
قید و شرطی آزاد کرد و یک هزار دینار نیز به او بخشید.مردم از این
سعه صدر و بخشندگی او در عجب ماندند.اما خود زبد،عاشق ناکام از بغداد
به شام مهاجرت کرد و در آنجا درگذشت.

 یعقوب لیث صفاری _ ص 172
که برداشت کرده است از : النجوم الزهراهّ ، جلد 4 ، ص 108



نمک شناسی در نزد عیاران :

ماجرای لیث عیار


لیث پدر یعقوب شبی نقبی زد و به خزانه دریم بن نصر رفت و
زر و جواهر بی شمار به هم بست.به وقت بیرون آمدن پایش به
چیزی خورد و گوهری پنداشت،برداشته و جهت امتحان به زبان زد
و آن خود نمک نیشاپور بود!آنگاه او رعایت حق نمک رگرفتن اموال
غالب بر آمد،آنچه درهم بسته بود گذاشته و به منزل رفت.
روز بعد خزانه دار متوجه شد که خزانه دستبرد یافته ولی چیزی
برده نشده است.در شهر منادی کردند که آنکس که چنین کرده ایمن
است،به ملازمت بشتابد.لیث به دربار رفت و زمانی که خزانه دار
از وی سبب نابردن اموال خزانه را سئوال کرد در جواب گفت :
رعایت حق نمک مرا از تصرف در آن جهات مانع آمد.


یعقوب لیث صفاری _ ص 175
که برداشت کرده است از : حبیب السیر، ج2 ، ص345
 


آسایش خویش و بلای خلق روا نیست :

ماجرای دستبرد از کارونسرای حلب

 

در شهر حلب در میان کاروانسرایی که مال بسیار در آنجا بود
چاهی بود عمیق که آب از آن چاه می کشیدند . در پهلوی
کارونسرا حمامی بود.یکی از عیاران حلب،نقبی از گلخن(؟)حمام
به جانب کارونسرا زد و زیر آب آن از آن چاه به در کرد و در
دل شب که درب کاروانسرا را بسته بودند و قفل گران بر آن
زده_عیار با دستیاران خود به آن نقب درآمد و از آن چاه بالا
آمد و،حجره ای را که در آن مال بسیار بود_از نقد و جنس_خالی
کرد و از قعر چاه به در برد.
صبح روز بعد غوغا از کاروانسرا برآمد و شوری در شهر افتاد که
مال فلان کاروانسرا را برده اند.مردم شهر روی بدانجا نهادند
و داروغه و عسسان(؟) شهر جمع آمدند و ملاحظه کردند که در
کاروانسرا مضبوط بوده و اجناس هم از درون غائب شده.متحیر فرو
ماندند،در آخر رای همه بر آن قرار گرفت که این دزدی کار
کاروانسرادار و فرزندانش است . وی پیرمردی بود امین که سالها
مستاجر آن کاروانسرا بود،او را با فرزندان گرفتند و بر در
کاروانسرا آغاز شکنجه کردند و مردم شهر آنجا جمع آمدند.
هرچند پیر و فرزندان زاری می کردند کسی پروای ایشان نمی کرد.
آن عیار که این کار کرده بود،با بعض دستیاران،خود در آن مجمع
حاضر بود.با خود گفت :
از جوانمردی نباشد که این گناه من کرده باشم و دیگران عذاب کشند!
پس قدم پیش نهاد و بانگ بر عسسان زد که دست از این بیگناه و
فرزندان وی بردارید که ایشان را در این کار دخلی نیست و این
کار از من صادر شده است!
عسسان دست از شکنجه برداشتند و در او نظر کردند و گفتند :
چون خود اقرار نمودی،بگو این مال را چه کردی؟
گفت : هم در این کاروانسرا است،و در قعر این چاه پنهان است،طنابی
بیاورید تا بر میان خود بندم و به چاه فرو روم و مالها را بالا دهم
بعد از آن برایم و هر حکم که در حق من کند قبول دارم.
چون این سخن بگفت غریو از آن مجمع برآمد و مردم او را بدان
فتوت و جوانمردی آفرین گفتند،و عسسان فی الحال طنابی آوردند.
او برجست و سر طناب محکم بر میان بست و عسسان آن سر طناب به دست
گرفتند و جوان عیار به چاه فرو رفت و طناب از میان گشاده و به
آسانی از آن نقب به گلخن بود بیرون رفت و سر خود گرفت.
عسسان زمانی بر سر چاه منتظر بودند و هیچ اثری و صدایی از آن چاه
برنیامد،چون انتطار از حد گذشت،کسی به چاه فرو فرستادند.وآنکه به
چاه رفت،از قعر چاه فریاد برآورد که در این تک این چاه نقبی است.
گفتند درآی وببین از کجا سر به در می کند،و آن شخص می رفت تا از
گلخن سر به در کرد و نزد ایشان آمد.همه انگشت تحیر به دندان گرفتند
و گفتند این حریف عیار عجب نقشی باخت و غریب کاری ساخت که هم خود
رفت و هم مال را برد و هم بی گناهان را خلاص کرد.


کتاب یعقوب لیث_ص 178
که برداشت کرده است از : لطائف الطوایف ص 367



ماجرای ابولفضل همدانی و پاسخ پرسش دشوار


روزی به کوهستان،عیاران به هم نشسته بودند.مردی آمد و سلام کرد
و گفت:من رسولم از عیاران شهر به نزدیک شما،بر شما سلام می کنند
و می گویند سه مسئله است که از من بشنوید،اگر جواب دهید ما راضی شویم
به کهتری شما و اگر جواب ندهید اقرار کنید به مهتری ما.
گفتند:بگوی
گفت جوانمردی چیست؟و میان جوانمردی و ناجوانمردی فرق چیست؟و اگر جوانمردی
برر رهگذری نشسته بود و مردی بر وی بگذرد و چون ساعتی برآید مردی با شمشیر
از پس وی می رود به قصد کشتن آن مرد،چون پیش این جوان برسد و از وی بپرسد
که فلان کس را دیدی که از اینجا گذشته،این جوان چه جواب گوید؟که اگر گوید
گذشت،غمز و سخن چینی باشد و اگر گوید نگذشت،درغ گفته باشد،و این هر دو
نشاید و در (آئین) جوانمردی هر دو ناجوانمردی بود.
عیاران کوهستان چون این مسئله را شنودند به یکدیگر نگریستند.مردی بود
در میان ایشان او را ابولفضل همدانی گفتندی.
گفت: جواب این سئوال ها من دهم!
گفتند:بگوی تا چه گویی؟
گفت:اصل جوانمردی آن است که هرچه بگویی بکنی.
و جواب آن عیار که بر رهگدر نشسته بود آن است که:در حال،یک قدم از آن
سو فراتر نشیند و گوید:تا من اینجا نشسته ام کسی نگذشت!تا راست گفته باشد.
(تا هم راست گفته باشد و هم جان آن مرد نجات داده باشد و سخن چینی نکرده باشد)


یعقوب لیث صفاری - ص181
که برداشت کرده است از قابوسنامه ص 182



ثابت در دوستی و سخت در دشمنی :

جنگ عیار با پوست خربزه!!


صاحب قابوسنامه :شنودم که در خراسان عیاری بود محتشم و نیک مرد و معروف
 نام او ً مهذب ًکه روزی در راه می رفت.پای او بر پوست خربزه آمد.
پایش بلغزید و بیفتاد کارد برکشید و در پوست خربزه زد!
چاکران او گفتند که ای سرهنگ تو مرد محتشمی و عیاری،شرمت نمی آید
که بر پوست خربزه کارد می زنی؟مهذب جواب داد:مرا پوست خربزه افکند،دشمن
اوست-دشمن را خوار نشاید داشت اگر چه حقیر بود(ولی من را بر زمین زد)
هر که دشمن را خوار دارد زود خوار گردد.


یعقوب لیث صفاری - ص 186
که برداشت کرده است از قابوسنامه ص 224



بر باور عیاران اصل جوانمردی سه چیز است :

یکی آنکه آنچه بگویی بکنی.
دوم آنکه راستی در قول و در فعل نگاه داری.
سوم آنکه شکیب را کار ببندی.

 

بی شک اینچنین مردان جوانمردی در تاریخ هیچ کشور دیگری
پیدا نمی شود...چه فرهنگی داشتیم و به کجا رسیدیم!

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 144776


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها